X
تبلیغات
رایتل
عشق شعر (چنگنواز تنها)
 
تعداد بازدید ها: 20678
   

شعر، داستان، نامه، یادداشت و قطعه موسیقی عاشقانه

چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 13:50 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (0) )


سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 10:19 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (0) )
وقتی ازچشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان-دریا!تورا دیدم حواسم برت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه.هی من عاشقت هستم شکست
بعد تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه٬هرآیینه ای بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست


آهن پرست
یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 20:55 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (0) )

یه روز ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ همدیگه رو خیلی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ!

ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻗﺪﻡ ﻣﯿ ﺰﺩﻥ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﺟﻠﻮی پاشون

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯿﺸﻢ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ!!

اما ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ جلو ﺗﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺁﻗﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ...


برچسب‌ها: دختر، پسر، ماشین خوشگل
خودمو بغل می کنم
شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:59 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (3) )


گاهی دلم میخواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!

درست می شود... درست می شود...
اگر هم نشد به جهنم!
تمام می شود...
بلاخره تمام می شود...!!!


برچسب‌ها: بغل، لحاف
عشـق یعنـی...!
یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:22 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (4) )

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سُست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن



یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:17 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (0) )

زیباترین شعر عاشقانه



عشق یعنی، سوز نَی، آه شبان


عشق یعنی معنی رنگین کمان


عشق یعنی شاعری دل سوخته


عشق یعنی آتشی افروخته


عشق یعنی با گلی گفتن سخن


عشق یعنی خون لاله بر چمن


عشق یعنی شعله بر خرمن زدن


عشق یعنی رسم دل بر هم زدن


عشق یعنی یک تیمم,یک نماز


عشق یعنی عالمی راز و نیاز


ورژن جدید شعر همه چی آرومه
شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:10 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (9) )

همه چی داغونه
تو بازم ول گشتی
این چقد بده که با همه می گشتی
همه چی داغونه
شادیا خوابیــــــــــــــــــــ ـــدن

من به تو شک دارم
ازهمه پرسیـــــــــــــــــــــ دم

همه چی داغــــــــــونه
من چقد بی حالم
دارم از بی حالـــــــی

به خودم می نالم
تو به من بد کردی
من اینو میدونــــم

من چقد بدبختم
همه چی داغونـــــــــه


*********
تشنه حرفـــــــــاتم
من و ویرانم کـــــن

منو با چالاکــــــــی
دوباره خوارم کــــــن
تو با این ویرانــــــــــی

تا ابد می مانــــــــــــــی
من و با غصه هام
تک و تنها می زارییییییی


طالع متولدین شهریور
شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 09:53 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (4) )

بالغ طبیعت

سمبل: باکره(فرشته)

شعار: من تجزیه و تحلیل می کنم

ساره حاکم: ولکان و مرکوری

عنصر وجود: خاک

شخصیت: راوی

فلز وجود: پلاتین

سنگ خوش یمن: عقیق سبز

رنگ محبوب: سایه ای از خاکستری-سبز و نقره ای

عدد خوش یمن: 5

روز مبارک: چهارشنبه


دختر و درخت
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 19:34 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (2) )
 دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود...
روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود...
روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد !
روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند...
اما دختران دیگر غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان،دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران...
دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد...
اما سرانجام دختر روزی خواستگارش را شناخت :
خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود...!
خواستگار دختر درخت بود !!!
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟
دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید...
آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید ...
دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندن بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من هیچ کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت و دختر خندید و گفت: سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد...

آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد و فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست.
درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم و زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد...
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود، می گفتند : خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. چون :
درخت دست و دلبازست و دروغ نمی گوید.
درخت دشنام نمی دهد و دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ...
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد.
زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند...!
درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند...
ما باید به شانس ایمان بیاوریم ،‌ تا کی میتوانیم موفقیت کسانی را که دوستشان نداریم تفسیر کنیم : ژان کوکتو


متشکرم، اثری از آنتوان چخوف
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 13:30 | | نوشته ‌شده به دست محمد رضا کاوه | ( نظرات (1) )
همین چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
-... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های "وانیا" فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:
- من نگرفتم.
- اما من یادداشت کرده‌ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار کمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم. می‌شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشکرم.
جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد که یعنی "بله، ممکن است."
به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشکرم. متشکرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود.
مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می توان زورگو بود!


برچسب‌ها: متشکرم، آنتوان چخوف